<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>زیرآسمان خدا</title>
<link>https://pariadadkhah.blogfa.com</link>
<description>هرچه ازدل برآید</description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Sat, 01 Sep 2012 11:30:03 +0330</lastBuildDate>
<item>
<title></title>
<link>https://pariadadkhah.blogfa.com/post/566</link>
<description>روزی با عجله و اشتهای فراوان به یک رستوران رفتم. مدتها بود می خواستم برای سیاحت از مکانهای دیدنی به سفر بروم. در رستوران محل دنجی را انتخاب کردم، چون می خواستم از این فرصت استفاده کنم تا غذایی بخورم و برای آن سفر برنامه ریزی کنم . فیله ماهی آزاد با کَرِه، سالاد و آب پرتقال سفارش دادم . در انتهای لیست نوشته شده بود : غذای رژیمی می خورید؟ ... نه نوت بوکم را باز کردم که صدایی از پشتِ سر مرا متوجه خود کرد : - عمو ...</description>
<pubDate>Sat, 01 Sep 2012 11:30:03 +0330</pubDate>
<dc:creator>pariadadkhah</dc:creator>
<guid>pariadadkhah.blogfa.com/post/566</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>https://pariadadkhah.blogfa.com/post/554</link>
<description>درس زندگی (طنز) 9 درس زندگی (طنز) 19 تیر 90 - 12:43 درس اول: یه روز مسوول فروش ، منشی دفتر ، و مدیر شرکت برای ناهار به سمت سلف قدم می زدند… یهو یه چراغ جادو روی زمین پیدا می کنن و روی اون رو مالش میدن و جن چراغ ظاهر میشه… جن میگه: من برای هر کدوم از شما یک آرزو برآورده می کنم… منشی می پره جلو و میگه: «اول من ، اول من!… من می خوام که توی باهاماس باشم ، سوار یه قایق بادبانی شیک باشم و هیچ نگرانی و غمی از دنیا نداشته باشم»… پوووف! منشی ناپدید میشه… بعد مسوول</description>
<pubDate>Tue, 21 Aug 2012 07:10:18 +0330</pubDate>
<dc:creator>pariadadkhah</dc:creator>
<guid>pariadadkhah.blogfa.com/post/554</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>https://pariadadkhah.blogfa.com/post/553</link>
<description>اهل دانشگاهم- رشته ام علافی‌ست- جیب‌هایم خالی ست- پدری دارم- حسرتش یک شب خواب! دوستانی همه از دم ناباب- و خدایی که مرا کرده جواب.- اهل دانشگاهم- قبله‌ام استاد است- جانمازم نمره! خوب می‌فهمم سهم آینده من بی‌کاریست- من نمی‌دانم که چرا می‌گویند- مرد تاجر خوب است و مهندس بی‌کار- وچرا در وسط سفره ما مدرک نیست! ((چشم ها را باید شست- جور دیگر باید دید)) باید از آدم دانا ترسید! باید از قیمت دانش نالید! وبه آنها فهماند که من اینجا فهم را فهمیدم- من به گور پدر علم و</description>
<pubDate>Tue, 21 Aug 2012 07:08:03 +0330</pubDate>
<dc:creator>pariadadkhah</dc:creator>
<guid>pariadadkhah.blogfa.com/post/553</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>https://pariadadkhah.blogfa.com/post/552</link>
<description>بزرگ كیست؟ آیاشما بزرگید؟ بزرگ كسیست كه ابزار بزرگی داشته باشد 1) ادب (احترام گذاشتن) 2) تربیت 3) بخشش</description>
<pubDate>Tue, 21 Aug 2012 07:05:42 +0330</pubDate>
<dc:creator>pariadadkhah</dc:creator>
<guid>pariadadkhah.blogfa.com/post/552</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>https://pariadadkhah.blogfa.com/post/519</link>
<description>به مغازه آرزوها رفتم آرزوها همه جنس ابریشم، کتان، ساتن همه رنگ زرد و قرمز عنابی … بر سر دَخل خدا را دیدم رؤیا را متر می زد انسانها را دیدم همه در حال چانه زدن به خودم گفتم بخَرم، نخرم؟ تهی از مغازه بیرون آمدم آرزوها را پشت سر گذاشتم سوار تاکسی تنهایی شدم و آدرس دلم را به او دادم و دور گشتم ز شهر بیهودگی …..</description>
<pubDate>Fri, 10 Aug 2012 10:12:42 +0330</pubDate>
<dc:creator>pariadadkhah</dc:creator>
<guid>pariadadkhah.blogfa.com/post/519</guid>
</item>
<item>
<title>راه رهایی ازمجردی</title>
<link>https://pariadadkhah.blogfa.com/post/170</link>
<description>داستان زیر راتقدیم میکنم به همه دخترخانمهای باهوش یکی از دوستام با یه پسر خیلی پولدار دوست شده بود و تصمیم داشت هر طور شده باهاش عروسی کنه ، تو یه مهمونی یه دفعه از دهنش پرید که ۵ ساله دفتر خاطرات داره و همه چیزشو توش می نویسه ، این آقا هم گیر داد که دفتر خاطراتتو بده من بخونم! از فردای اون روز مژگان و من نشستیم به نوشتنه یه دفتر خاطرات تقلبی واسش ، من وظیفه قدیمی جلوه دادنشو داشتم …، ۱۰ جور خودکار واسش عوض کردم ، پوست پرتقال مالیدم به بعضی برگاش …، چایی</description>
<pubDate>Tue, 28 Feb 2012 16:26:10 +0330</pubDate>
<dc:creator>pariadadkhah</dc:creator>
<guid>pariadadkhah.blogfa.com/post/170</guid>
</item>
<item>
<title> صدای ش.......ش...</title>
<link>https://pariadadkhah.blogfa.com/post/67</link>
<description>” وقتی یک نوزاد در حال گریه است با صدای ش….ش…. شما آرام می‌شود به این دلیل که صدای آبی که اطراف نوزاد در شکم مادر است را برایش تداعی می‌کند، در ضمن این یکی ازدلایلی است که چرا صدای ساحل دریا به انسان آرا مش می‌دهد .”</description>
<pubDate>Thu, 29 Dec 2011 11:43:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>pariadadkhah</dc:creator>
<guid>pariadadkhah.blogfa.com/post/67</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>https://pariadadkhah.blogfa.com/post/66</link>
<description>کاریکاتورهایی درباره ازدواج</description>
<pubDate>Thu, 29 Dec 2011 06:17:12 +0330</pubDate>
<dc:creator>pariadadkhah</dc:creator>
<guid>pariadadkhah.blogfa.com/post/66</guid>
</item>
<item>
<title>تصاویر جالب و دیدنی</title>
<link>https://pariadadkhah.blogfa.com/post/65</link>
<description></description>
<pubDate>Tue, 27 Dec 2011 17:41:37 +0330</pubDate>
<dc:creator>pariadadkhah</dc:creator>
<guid>pariadadkhah.blogfa.com/post/65</guid>
</item>
<item>
<title>چرادکمه آقایون  سمت راست و خانمها درسمت چپ است؟</title>
<link>https://pariadadkhah.blogfa.com/post/64</link>
<description>زمانی که نخستین بار دکمه لباس ساخته شد کالایی لوکس و گرانبها به شمار می رفت وتنها مردمان طبقه مرفه اجتماع استطاعت خریدآن را داشتند . زنان اشرافی در آن زمان ... چون بیشتر مردم با دست راست کار می‌کنند به همین سبب دکمه های لباس را سمت راست می‌دوزند تا افرادی که به اصطلاح راست دست هستند به اسانی بتوانند دکمه هایلباس خود را باز کرده یا ببندند البته این موضوع در مورد لباس های مردانه کاملا صادق است اما بانوان چه طور ؟چرا با انکه بیشتر خانم ها مانند اقایان راست</description>
<pubDate>Tue, 27 Dec 2011 17:07:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>pariadadkhah</dc:creator>
<guid>pariadadkhah.blogfa.com/post/64</guid>
</item>
</channel>
</rss>
