زیرآسمان خدا

هرچه ازدل برآید

ورزن جدید بززنگوله پا


يك روز بز زنگوله پا از بچه هاش خداحافظي كرد كه برود دشت و صحرا علف

بخورد و برايشان شير بياورد. مامان بزي به بچه ها سپرد كه در را به روي

مامور گاز و برق و آب و گرگ باز نكنند. بچه ها هم كه بر خلاف آمار و

ارقام رسمي گرسنه بودند به مادرشان قول دادند كه در را باز نكنند. چند

دقيقه كه گذشت گرگ كه ديد بز زنگوله پا از خانه بيرون رفته در خانه را

زد. شنگول پرسيد: كيه؟ گرگ گفت: منم، منم مادرتون شير يارانه اي آوردم

براتون. شنگول گفت: تو مادر ما نيستي. دروغ مي  گي خيلي وقته

ممه ي شير يارانه اي رو لولو برده.

گرگ با دست زد تو پيشانيش و رفت و چند دقيقه ي ديگه آمد و در زد و گفت:

منم، منم مادرتون شير مدت دار آوردم براتون.

منگول گفت: اگه تو مادر مايي بگو ببينم يه پاكت شير رو چند خريدي؟ گرگ

كمي فكر كرد و گفت: هزار تومن. منگول گفت: برو گرگ بي حيا! تو مادر ما

نيستي چون شير در عرض اين هفته شده هزار و صد تومن هرچند نرخ تورم هنوز

يه رقميه!

گرگ دوباره زد به پيشونيش و رفت بقالي محلشون ولي هرچيزي خواست براي بچه

ها بخرد آنقدر گران شده بود كه نتوانست و دست از پا درازتر برگشت پشت در

و كوبيد به در و گفت: بچه ها! منم، منم مادرتون، با وجود كنترل قيمت ها

هيچي نتونستم بخرم براتون. شنگول خنديد و گفت: بچه ها! بچه ها! بدوين

بياين مامان اومده.

و در را باز كرد و گرگ پريد تو و شنگول و منگول را يك لقمه ي چپ كرد، بعد

از مسوولان كه اين فرصت را برايش فراهم كرده بودند تشكر كرد و نگاهي به

اطراف انداخت و لامپ كم مصرف خانه را خاموش كرد كه در مصرف منابع محدود

انرژي صرفه جويي بشود و راهش را كشيد و رفت.

اما بشنويد از آن طرف كه مامان بزي رفت و رفت تا برسه به صحرا و

دشت ولي همه جا شده بود باغ و ويلاي شخصي و جاده ي آسفالته. همينجور كه

دنبال يك وجب علف مي گشت يك بي ام دبليو كروكي كنارش ايستاد و پسر جواني

كه راننده اش بود و باباش ساليانه از يك كارمند فلك زده كمتر ماليات مي داد گفت:

آبجي! مياي بريم كثافتكاري؟ ننه بزي اين طرف را نگاه كرد، آن طرف را نگاه كرد،

وقايع كاشمر و استخر صدف و خميني شهر را در ذهن مرور كرد و به خاطر امنيتي

كه وجود دارد احساس  آرامش خاطر كرد، بعد ياد قيمت شير افتاد. خلاصه

چند لحظه اي چك و چانه زدند و بي ام دبليو گرد وخاك كرد و دور شد و

وقتي گرد و خاك كنار رفت مامان بزي ديگر كنار جاده نبود.

شب كه مامان بزي با دست پر به خانه رسيد ديد در بازست. اول با خودش گفت

كي در را باز گذاشته؟ اينجوري كه بر اثر تبادل گرمايي بيرون و داخل خونه 

كلي انرژي با ارزش هدر مي ره بعد ترسيد كه نكند صاحبخانه با حكم تخليه

آمده ولي وقتي داخل شد حبه ي انگور از زير ميز بيرون پريد و ماجرا را

برايش تعريف كرد. ننه بزي كه شنيد بچه هايش را گرگ خورده دو دستي زد تو

سرش و گفت: خاك به سرم شد! گوشت كيلويي هيجده هزار تومن رو گذاشتم دم دست

گرگ! بعد ماشين حساب برداشت و وزن شنگول  و منگول را حساب كرد و دوباره

زد تو سر خودش. تازه يادش افتاد كه دو نفرهم سهميه ي يارانه ي نقدي اش كم

مي شود براي همين دوباره زد توي سرش و به حبه ي انگور گفت تو بشين

سريال ستايش رو ببين كه وقتي برگشتم برام تعريف كني من هم ميرم دخل گرگه

رو بيارم. بعد رفت بالا پشت بام خانه ي گرگه و پا كوبيد. گرگه كه يك بسته

سوپ آماده را با سه ليتر آب قاطي كرده بود تا شكم بچه هايش را سير كند

ديد خاك ازسقف ريخت تو سوپ، فرياد زد: كيه كيه! تاپ تاپ مي كنه، سوپ منو

پر خاك مي كنه!  يكي از بچه گرگها گفت:‌بابا!‌سوپ به جهنم! بگو از جلو ديش بره

كنار خير سرمون داريم فارسي وان مي  بينيم ها!‌ گرگ اين را كه شنيد رفت تو

كوچه و بزي را ديد. بعد با بززنگوله پا قرار گذاشتند كه عصر وسط جنگل

دوئل كنند، حالا چرا همان موقع دوئل نكردند شايد مي خواستند خبر بيست و سي

را ببينند و بعد با خيال راحت بميرند.

گرگه رفت پيش دندانپزشك و گفت كه چون چند ساعت ديگر بايد شكم يك بز را

پاره كند مي خواهد دندانپزشك دندان هايش را تيز كند. دندانپزشك محترم وقتي هزينه ي

تيز كردن دندان را گفت دود از مخ گرگ بلند شد و گرگ گفت: ببينم مگه شما

دندانپزشك ها قسم نخورديد؟ دندانپزشك فاكتور خريد جنس هايش را كه با وجود پيشرفت

علم و تكنولوژي و خودكفايي در تمامي زمينه ها ده دست مي چرخيد تا وارد كشور

شود نشان گرگ داد، ماليات ارزش افزوده را حساب كرد، پول برق و آب و هفته اي

يك بار تنظيم ديش ماهواره را هم به اقلام اضافه كرد. گرگ سوتي كشيد و

دست كرد جيب اش يك نخود درآورد و گفت: من با اين نخود مي خواستم شب

براي بچه ها آش بپزم اون رو هم مي دم به شما. دندانپزشك كه لجش درآمده بود

تمام دندان هاي گرگ را كشيد و به جايش پنبه گذاشت.

بز زنگوله پا هم رفت پيش استاد آهنگر و گفت كه شاخ هايش را تيز كند. استاد هم

هزينه ي تيز كردن شاخ را كه اتحاديه داده بود ضربدر افزايش قيمت ميلگرد كرد و

حاصل را دو بار در ارزش افزوده ضرب كرد و كل هزينه را غيرنقدي با مامان بزي

حساب كرد. وقتي از جاش بلند شد چون حسابي سرحال آمده بود شاخ هاي بز زنگوله

پا را جوري تيز كرد كه انگار شاخ خواهر مادر خودش باشد و بهش گفت: برو زن!

خدا به همرات! اگه گرگ نخوردت باز هم به ما سر بزن بعد نشست پاي ديس پلوي

هندي و با دست شروع كرد به خوردن.

خلاصه بچه ها، در دوئلي كه در اعماق جنگل درگرفت مامان بزي زد و شكم آقا

گرگه را پاره كرد ولي اگر فكر مي كنيد بعد از يك روز كه از هضم شدنشان

گذشته بود شنگول و منگول از آن تو پريدند بيرون بايد بهتان عرض كنم كه

بيلاخ! از شكم گرگه فقط باد معده خارج شد. 

بز زنگوله پا وقتي ديد چيزي توي شكم به پشت چسبيده ي گرگ بينوا نيست

خواست راهش را بكشد و برود كه يك دفعه يك ون كنار پايش ترمز كرد و او را

به جرم زنگوله بستن به پا براي جلب توجه در ملاء عام و به خطر انداختن سلامت 

جنگل سوار ون كردند و بردند و هرچي مامان بزي گفت كه بز زنگوله پاست به خرج شان

نرفت كه نرفت.

حبه ي انگور هم وقتي سريال ستايش تمام شد يك ساعتي اشك ريخت و بدبختي هاي

خودش يادش رفت بعد هم گرفت خوابيد و تا صبح خواب هاي خوش ديد.

+ نوشته شده در  شنبه نهم اردیبهشت 1391ساعت 15:5  توسط پریا  |