X
تبلیغات
زیرآسمان خدا

زیرآسمان خدا

هرچه ازدل برآید

راهیان نوربه سوی تاریکی


این چه نوری است که چراغ آرزوهای دل هرپدرومادری رابه قعرتاریکی هابرد؟


این چه نوری است که در جاده ای  تاریک که پیکرهای عزیزانمون زیرخروارهااهن له

شده بودند  سویی نداشت؟


این چه نوری است که دراوان جوانی صدای خوشحالی دانش اموزان راازباهم بودن

به یکباره خاموش کرد ؟




دخترم گرچه خیری ازنوراین دنیاندیدی دعامیکنم در ان دنیا ازانوارالهی بی نصیب نمونی












عزیزم مگرلحظه شماری نمیکردی که به خانه برسی و ازسیرتاپیازازهرانچه دراین سفرگذشت

رابرای خانوادت تعریف کنی پس پاشو

پاشوو برایشان بگوکه برای رهسپاری به سوی نور چه تاوانی را دادی؟ جانت رادادی


عزیزم

تو صبح  باش ...

من تمام شب های تاریخ را تاب میاورم





وزیر آموزش و پرورش و واژگونی اتوبوس راهیان نور در محور ایذه ،شهرکرد و کشته شدن ۲۶ نفر از دانش آموزان .......

نویسنده :لرمن پشتکوهی
تاریخ:شنبه 29 مهر 1391-01:57 ب.ظ


وزیر آموزش و پرورش در واکنش به پرسش خبرنگاران درباره حادثه اخیر واژگونی

اتوبوس راهیان نور و کشته شدن ۲۶ نفر از دانش آموزان با این جمله از پاسخگویی شانه

خالی کرد؛
از مسئولانش بپرسید.

به گزارش ایلنا، حمیدرضا حاجی بابایی در حاشیه «همایش تبیین جایگاه دانشگاه فرهنگیان»


که در دانشگاه فرهنگیان برگزار شد، در پاسخ به سوال جمعی از خبرنگاران که بیش از یک


ساعت منتظر بودند تا سوالات خود را از وی بپرسند، به گفتن جمله «از مسئولانش بپرسید»


اکتفا کرد.

شب گذشته بر اثر واژگونی یک دستگاه اتوبوس راهیان نور در محور ایذه ـ شهرکرد، ۲۶ نفر از


سرنشینان آن کشته و ۱۸ نفر زخمی شدند.



یادیه بازی قدیمی افتادم

بغلی بگیراین کلافه را

چندکلافه را؟

1 کلافه را

چیکارش کنم؟

بده بغلی

بغلی بگیراین کلافه را

چندکلافه را

40 کلافه را

چیکارش کنم؟

بده بغلی




اسامی فوت شدگان را به شرح زیر اعلام کرد:

.

.

.

.

.

.

.

نه دلم نمی یاد


اگربرای اسامی قبول شدگان کنکوربودشتابان و پرهیجان باسرعت چشماموروی اسامی


میرقصاندم   اما


اماالان هیچ علاقه ای ندارم و مشتاق هم نیستم چون دردم میاد


پس معذورم



+ نوشته شده در  یکشنبه سی ام مهر 1391ساعت 20:56  توسط پریا  | 

دقیقا همینطوره

         

سیمین دانشور


                 


                                      باید باکره باشى،

                                      باید پاک باشى



     براى آسایش خاطر مردانى که پیش از تو پرده ها دریده اند
   
چرایش را نمیدانى            

 فقط میدانى قانون است، سنت است ،  دین است

   قانون و سنت را میدانى  مردان ساخته اند

اما در خلوت مى اندیشى به مرد بودن خدا و


گاهى فکر میکنى شایدخدا را نیز مردان ساخته اند!!


من زنم ...

با دست هایی که دیگر دلخوش به النگو هایی نیست


که زرق و برقش شخصیتم باشد


من زنم .... و به همان اندازه از هوا سهم میبرم که ریه های تو


میدانی ؟ درد آور است من آزاد نباشم که تو به گناه نیفتی


قوس های بدنم به چشم هایت بیشتر از تفکرم می آیند


دردم می آید باید لباسم را با میزان ایمان شما تنظیم کنم


دردم می آید ژست روشنفکریت تنها برای دختران غریبه است


به خواهر و مادرت که میرسی قیصر می شوی


دردم می آید در تختخواب با تمام عقیده هایم موافقی


و صبح ها از دنده دیگری از خواب پا میشوی


تمام حرف هایت عوض میشود

  دردم می آید نمی فهمی  تفکر فروشی بدتر از تن فروشی است


           حیف که ناموس برای تو ....... است نه تفکر


+ نوشته شده در  جمعه بیست و هشتم مهر 1391ساعت 0:21  توسط پریا  | 

پایان جنگ بین زن و مرد

پایان یک جنگ !
 
 
 زنان و مردان باهم متفاوت هستند،

در این دو نکته تردیدی نیست.

ولی به جای تاکید روی کیفیت های منفی زن و مرد ،

چرا روی نقاط مثبت آنها تاکید نکنیم؟
 
بیایید از خانم ها شروع کنیم:

زن ها مهربان ، عاشق و دلسوزند.

زن ها وقتی خوشحالند گریه میکنند.

زن ها برای نشان دادن توجه و علاقه همیشه کارهای کوچکی انجام

میدهند.

زن ها برای دستیابی به بهترین چیزها برای همسر و فرزندانشان دریغ

نمی کنند.

زن ها قدرت این را دارند که وقتی خیلی خسته هستند و نمی توانند

روی پا بایستند ، لبخند بزنند.


زن ها می دانند چگونه یک وعده شام یا ناهار معمولی را به یک

فرصت تبدیل کنند.

زن ها می دانند چگونه از پول خود بهترین استفاده را ببرند.

زن ها می دانند که چگونه یک دوست بیمار را تیمار کنند.

زن ها شادی و خنده را به دنیا ارزانی می دارند.

زن ها می دانند چگونه ساعت های متوالی کودکان را سرگرم کنند.

زن ها صادق و وفادار هستند.

زن ها در زیر آن ظاهر نحیف ، اراده پولادین دارند.

زن ها برای یاری رساندن به دوست محتاجشان، همه کار انجام

می دهند.

زن ها از بی عدالتی به آسانی به گریه می افتد.

زن ها می دانند چگونه به یک مرد احساس پادشاه بودن بدهند.

زن ها دنیا را مکانی شادتر برای زندگی می سازند.

.
.
.
.
.
.
.
.

حالا نوبت مردهاست....:


 

مردان برای حمل اشیاء سنگین و کشتن سوسک و عنکبوتها

 خوب هستند



+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و ششم مهر 1391ساعت 22:20  توسط پریا  | 

درعین ناچیزی همه چیزند


گاهی با یک قطره ،لیوانی لبریز می شود

  گاهی با یک کلام قلبی آسوده و ارام می گردد

گاهی با یک کلمه ،يك انسان نابود می شود

گاهی با یک بی مهری دلی می شکند و




مراقب بعضی یک ها باشیم که در عین ناچیزی، همه چیزند

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و ششم مهر 1391ساعت 21:45  توسط پریا  | 

سوال های بی جواب




چرا میگن طرف مثل بچه خوابش برده در حالیکه بچه ها هر دو ساعت یک بار از خواب

بیدار می شن و گریه می کنن؟


 چرا وقتی باطری کنترل تلویزیون تموم می شه دکمه های اونو محکمتر فشار میدیم؟

چرا برای انجام مجازات اعدام با تزریق آمپول سمی، از سرنگ استریل استفاده می کنن؟

چرا تارزان ریش و سیبیل نداره؟

آیا میشه زیر آب گریه کرد؟

چطور ممکنه که انسان اول به فضا سفر کرد و بعدا به فکرش رسید که زیر چمدون

چرخ بذاره؟

چرا مردم وقتی می خوان بپرسن ساعت چنده به مچ دستشون اشاره می کنن ولی وقتی

می خوان بپرسن دستشویی کجاست به پشتشون اشاره نمی کنن؟


چرا گوفی روی دو پا راه میره ولی پلوتو روی چهار دست و پا، مگه هردوشون سگ نیستن؟

اگر روغن ذرت از ذرت تهیه میشه و روغن سبزیجات از سبزیجات، پس روغن بچه از

چی تهیه می شه؟


تا حالا توجه کردید که اگر در صورت سگ ها فوت کنید دیوونه می شن ولی اگر

با ماشین بیرون برن دوست دارن سرشونو از پنجره بیارن بیرون؟

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و ششم مهر 1391ساعت 10:10  توسط پریا  | 

همه چی ارومه


                      


سلام خدا


امروزخوبم           

شایددیروز توروگم کرده بودم و جایی جات گذاشته بودم که چنین دلگیروتنهابودم

 هرچه به آسمونو زمین و اطرافم نگاه میکردم تورو نمی دیدم   نمیدونم شایدچون روز

نابینایان بود  کورهم شده بودم

اما............اما هنوزمبهوتم که  ازکجاوچطوری تونستی برام یه عصای سفیدبفرستی

تا راهموپیداکنم 

خلاصه مثل همیشه که دربدترین لحظات سراغم میاومدی بازهم شرمنده ام کردی

اصلا یادم به دلم نبود آره تورواونجاپیداکردم درست وقتی که همه چیزهایی دنیوی

که دردلم  تلنبارشده بودند رابیرون انداختم تورادیدم

ببخش خدایا که اینقدرجاتوتنگ کرده بودن وممنونم که همتشوبهم دادی

تایه  خونه تکونی حسابی کنم

ممنونم که تاآروم نشدم دست ازسرم برنداشتی


+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و پنجم مهر 1391ساعت 15:6  توسط پریا  | 

دلنوشته

امروزروزعجیبی بودبرام

بی دلیل دلم گرفته بودهیچ جوری هم بازنمیشد لحظاتی هم که چشم بقیه رودورمیدیدم

یه گردگیری درست و حسابی ازچشمام میکردم و ه ه ه ه که گاهی چه حسای بدی سراغ

اد م میادوقتی میپرسن چته فقط میگی هیچی همینجوری دلم گرفته وبدترازاون اینه

که مخاطبت تازه سخنرانیش گل میکنه و  دلت میخوادبی رودرواسی خفه شه

امروز درجمع بودم و لی گویی هیچ کسی وجودنداشت که حتی صداشوبشنوم و یاحتی نگاهی

بهش کنم چنان توعالم خودم بودم که انگاربه دنیایی دیگه واردشدم یامثلا به کره ماه

رفتمو باافرادعجیبوغریبش روبروشدم که نمیشناسمشون

به راستی این موقع هاچه بایدکرد؟ من که تارفتم خونه یه دوش آ ب سردگرفتم بی تاثیر

نبودازاین نظرکه اتش درونمو کمی خنک کرد بعدش هم اومدم اینجاپای سیستم تاشاید

بانوشتن بازآروم  تربشم ولی بازنشدم چون

 همین الان هم نگران دوستانو اشناهایی هستم که این پست رومیخونن و درمورد

من چه فکراکه نمیکنن ولی چه کنم بهترازاینه که بشینم یه گوشه و هی اشک بریزم برای

اینکه حس تنهایی شدیدی اومده سراغم

یادتونه گفتم میخوام یه وبلاگ بی نام و نشان درست کنم که راحت هرچی دلم میخوادبگم

انشالا اونروزفرامیرسد بدون اینکه این همه خجالت بکشم ازحرفای دلم ؟

شایدفردااین پست روبخونم وعکسشو ببینم  یاخندم بگیره یاخجالت بکشمو  حذفش کنم

ولی فعلا حال وهوام چیزی دیگه است

 

                                                                         

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و چهارم مهر 1391ساعت 21:32  توسط پریا  | 

غم مخور

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و سوم مهر 1391ساعت 20:15  توسط پریا  | 

فراموش نمیکنیم ..........

                   



  به یک جایی از زندگی که رسیدی ٬می فهمی 

                   شاید کسی که روزی باتو خندیده رو از یاد ببری٬ اما هرگز اونی رو که


                                  باتو اشک ریخته ٬فراموش نکنی.
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و سوم مهر 1391ساعت 20:12  توسط پریا  | 

همیشه پشت هرچیزی ...........









همیشه یک ذره حقیقت پشت هر ((فقط یه شوخی بود)) هست.

یک کم کنجکاوی پشت ((همین طوری پرسیدم )) هست.


قدری احساسات پشت ((به من چه اصلا)) هست.


مقداری خرد پشت ((چه میدونم ))  هست.


و اندکی درد پشت ((اشکالی نداره ))  هست.
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و سوم مهر 1391ساعت 20:8  توسط پریا  | 



                                

+ نوشته شده در  شنبه بیست و دوم مهر 1391ساعت 23:2  توسط پریا  | 

فک و فامیل


یه مگس رو هوا بود در یک چشم به هم زدن رو هوا گرفتمش با کلی افتخار به بابام گفتم حال کردی ؟؟!!

سرش رو تکون داد گفت خاک بر سرت ، جوونای هم سن تو هواپیمای بدون سرنشین میگیرن رو هوا ،

تو هنوز مگس شکار میکنی  خلاصه دلگیرازاین همه الفاظ محبت امیزپدرم ظهرراسرکردم و عصر

شدبا داداشم رفتیم برای خرید گذرمون به یه بوتیکی افتاد و اون جنسی که می خواستم نداشت

به فروشنده میگم ببخشید ما یه دور بزنیم برمیگردیم …

دادشم برگشته به فروشنده میگه :

دروغ میگه2 ساعته که داریم میگردیمو  به ده نفر دیگه هم همینو گفته ، شما منتظر ما نباشین…


ای بابا اون ازبابام اینم ازداداشم اخی این فکوفامیله که ماداریم که فقط ضایعمون میکنن؟


+ نوشته شده در  جمعه بیست و یکم مهر 1391ساعت 22:33  توسط پریا  | 

فقط یه کلمه


بگو  دیگه ( درنظردهید بنویسید ))
+ نوشته شده در  جمعه بیست و یکم مهر 1391ساعت 22:14  توسط پریا  | 

بفرمایید شام درقم






+ نوشته شده در  جمعه بیست و یکم مهر 1391ساعت 22:8  توسط پریا  | 

عقل یااحساس؟

 
  کدامیک برنده است؟



+ نوشته شده در  جمعه بیست و یکم مهر 1391ساعت 22:4  توسط پریا  | 

هیس دیوارموش داره

                              

                                    با شیوه مدیریت دولتی در ایران آشنا شده‌اید!


    داستان زیربیانگرچگونگی اداره کردن .................... است





دو خلبان نابینا که هر دو عینک‌های تیره به چشم داشتند، در کنار سایر خدمه پرواز به سمت

هواپیما آمدند، در حالی که یکی از آن‌ها عصایی سفید در دست داشت و دیگری به کمک یک سگ

راهنما حرکت می‌کرد. زمانی که دو خلبان وارد هواپیما شدند، صدای خنده ناگهانی مسافران فضا را

پر کرد.

اما در کمال تعجب دو خلبان به سمت کابین پرواز رفته و پس از معرفی خود و خدمه پرواز،

اعلام مسیر و ساعت فرود هواپیما، از مسافران خواستند کمربندهای خود را ببندند. در همین حال،

زمزمه‌های توام با ترس و خنده در میان مسافران شروع شده و همه منتظر بودند، یک نفر از راه

برسد و اعلام کند این ماجرا فقط یک شوخی یا چیزی شبیه دوربین مخفی بوده است.

 اما در کمال تعجب و ترس آنها، هواپیما شروع به حرکت روی باند کرده و کم کم سرعت گرفت.

هر لحظه بر ترس مسافران افزوده می‌شد چرا که می‌دیدند هواپیما با سرعت به سوی دریاچه

کوچکی که در انتهای باند قرار دارد، می‌رود.

هواپیما همچنان به مسیر خود ادامه می‌داد و چرخ‌های آن به لبه دریاچه رسیده بود که مسافران

از ترس شروع به جیغ و فریاد کردند. اما در این لحظه هواپیما ناگهان از زمین برخاست و سپس

همه چیز آرام آرام به حالت عادی بازگشته و آرامش در میان مسافران برقرار شد.

در همین هنگام در کابین خلبان، یکی از خلبانان به دیگری گفت: «یکی از همین روزها بالاخره

مسافرها چند ثانیه دیرتر شروع به جیغ زدن می‌کنند و اون‌وقت کار همه‌مون تمومه...!»


+ نوشته شده در  جمعه بیست و یکم مهر 1391ساعت 10:19  توسط پریا  | 

صداشم درنیاوردن

21کودک پیش‌دبستانی که از سوی یکی از مراکز مشهد برای تفریح راهی پارک ملت شده

بودند بر اثر بروز نقص فنی در دستگاه پله برقی، دچار حادثه شدند. این حادثه در ساعت

10:30صبح یکشنبه و هنگام عبور کودکان از پله‌برقی پل عابر‌پیاده انتهای بلوار سجاد رخ داد.


ماجرا از این قرار بود که کودکان پیش‌دبستانی در حال قرار گرفتن روی پله برقی بودند

که بر اثر برگشت ناگهانی پله برقی دو نفر از آنها تعادلشان را از دست‌دادند و روی بقیه

سقوط کردند. به‌دنبال این ماجرا، کودکان یکی بعد از دیگری به پایین پله‌ها سقوط کردند و

در این میان دو نفر از آنها که بقیه رویشان سقوط کرده بودند به‌دلیل گیر کردن لباس یا بند

کیفشان در لابه‌لای دندانه‌های پله‌برقی، دچار ترس و آسیب‌دیدگی شدند. لباس‌های آنها

طوری بین دندانه‌های پله برقی گیر کرده بود که هیچ‌کدام توان حرکت نداشتند و زیر

دست و پای بقیه کودکان دچار جراحات شدید شدند.








 طورخداادم چی بگه؟ بیچاره بچه ها چقدرهم ذوق کردن که خواستن بادوستاشون


سوارپله برقی بشن بدبختی خانواده هابااین وضع مملکت کمه حالابیاوشاهد آه


وناله بچه هاشونو ازدردهم باشند

+ نوشته شده در  جمعه بیست و یکم مهر 1391ساعت 9:58  توسط پریا  | 

سیاه و سفید


                                             هیچ ثروتی در جایی انباشته نمیشود 

                      مگر اینکه حقی در کنار آن از بین رفته باشد



+ نوشته شده در  پنجشنبه بیستم مهر 1391ساعت 8:6  توسط پریا  | 

خودداربودن



رفته بودم فروشگاه ..

یکی از این فروشگاه بزرگا , اسم نمیبرم تبلیغ نشه براش !

یه پیرمرد با نوه اش اومده بود خرید، پسره هی بهونه میگرفت اینومیخوام

اونومیخوام . پیرمرد می گفت: آروم باش فرهاد، آروم باش عزیزم 

جلوی قفسه ی خوراکی ها، پسره خودشو زد زمین و داد و بیداد ..

پیر مرده گفت: آروم فرهاد جان، دیگه چیزی نمونده خرید تموم بشه.

... دَم صندوق پسره چرخ دستی رو کشید چنتا از جنسا افتاد رو زمین،

پیرمرده باز گفت: فرهاد آروم! تموم شد، دیگه داریم میریم بیرون 

من کف بُر شده بودم.

بیرون رفتم بهش گفتم آقا شما خیلی کارت درسته این همه اذیتت کرد

فقط بهش گفتی فرهاد آروم باش!

پیرمرده با این قیافه  منو نگاه کرد و گفت:

عزیزم، فرهاد اسم مَنه! اون فلان فلان شده اسمش سیامکه

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه نوزدهم مهر 1391ساعت 21:41  توسط پریا  | 

سلام به هرچه بامرامه

سلام

سلامی به گرمی گدازه های اتشفشان


ازاینکه مدتیه مطلب نمیریزم ببخشیدراستشوبخواید گاهی اینقدردوروبرخودمونوشلوغ

میکنیم که گویی دردایره ای محبوس شدیمو همون جادرجامیزنیم وهیچ راهی هم برای

بیرون اومدن ازآن پیدانمیکنیم    


                                       


حال فعلی من هم بدین گونه است مانندکلافی شده زندگیم که سرنخشوگم کردم

ازدوستان خوبی هم  که مرتب بهم سرمیزنند و نظر میگذارن سپاسگزارم من دنیایی سرم هم

شلوغ باشه حتمابه وبلاگم سرمیزنم ونمیدونید چه لذتی داره وقتی که دراوج خستگی

نوشته دوستان رومیخونی

باورکنید وقتی میبینم دوستی مرایادکرده خیلییییییییییی خوشحال میشم

این پست ازوبلاگم به این معنانیست که دیگه مطلبی نمی ریزم ولی خوب ممکنه دیربه دیر 

نوشته ای یادلنوشته ای روبزارم اونم وقتی روحموآزادو فارغ ازقیدوبندهای دنیا

حتی برای آنی ساعتی  مبینم

پس برای داشتن اون لحظه برام دعاکنید


            


+ نوشته شده در  سه شنبه هجدهم مهر 1391ساعت 22:0  توسط پریا  | 

همه دعواهابرسرآن ترک شیرازی است



دعوایی که بین حافظ وصائب وشهریاربرسران ترک شیرازی اتفاق افتاد



حافظ

اگرآن ترک شیرازی به دست آرددل مارا

به خال هندو  اش بخشم سمرقندوبخارارا


جواب صائب 

                        


هرانکس چیزمیبخشد ،زجان خویش می بخشد                                             

نه چون حافظ که می بخشد سمرقندوبخارارا             

اگرآن ترک شیرازی به دست ارددل مارا               

به خال هندو  اش بخشم سرودست و تن و پارا               


 درکل منظورش اینه ازکیسه خلیفه نبخش



واماشهریارآروم ننشست ازاین تحقیرحافظ و جوابی به صائب میدهد



                                             


هرآنکس چیزمی بخشد بسان مردمی بخشد

نه چون صائب که می بخشد سرودست و تن و پارا

سرودست و تن و پارابه خاک گورمی بخشد

نه بران ترک شیرازی که برده جمله دلهارا

اگرآن ترک شیرازی به دست آرد دل مارا

به خال هندو اش بخشم تمام روح و اجزا را


واماجواب یه دوست



 هرآ ن کس چیزمی بخشد ، به زعم خویش می بخشد

یکی شهرویکی جسم و یکی هم روح و اجزارا

کسی چون من ندارد هیچ دردنیا ودرعقبا

نگویدحرف مفتی چون نداردتاب اجرارا            
 


انگاراین قصه تموم شدنی نیست  و کسانی هم که دستی درادبیات  دارنداینچنین نوشتند

هر انکس چیز می بخشد، ز درک خویش می بخشد،

یکی جان و یکی روح و دیگر هیج می بخشد.

یکی از بخشش عریان است و ان دیگر به عصیان است،

و هرکس از برای دل دوصد بس بیش می بخشد.

اگر ان ترک شیرازی، دلی را دست اوردی،

تو عنوان دان که او هم نیز، یکی ناچیز می بخشد.


...................

ای بابا چه جنگی شد


هر آن کس چیز می بخشد، به لطف خویش می بخشد                                          

                  

یکی جان و یکی روحش، یکی دیگر بخارا را                            

                                                

یکی شاید ندارد چیزی و هیچ اش نمی بخشد                                                                   

                                              

یکی چون من نه می بخشد، نه می خواهد که بخشیدن                      


     اگر آن ترک شیرازی به دست آرد دل ما را                                                                                                   

به خال هندو اش این من، نه می بخشم، نه خواهم خواست بخشیدن                                   


دوستان دیگرکوتاه نمی یان


اگر آن ترک شیرازی بدست آرد دل ما را

فدای مقدمش سازم سرودست و تن و پا را

من آن چیزی که خود دارم نصیب دوست گردانم-

نه چون حافظ که میبخشد سمرقند و بخارا را


ویا در جایی دگر کمی طنزآلود:

آگر آن ترک شیرازی بدست آرد دل ما را

به خال هندویش بخشم یه من کشک و دو من قارا

سر و دست و تن و پا را ز خاک گور میدانیم

زمال غیر میدانیم سمرقند و بخارا را

و عزراییل ز ما گیرد تمام روح اجزا را

چه خوشترمیتوان باشد؟؟ زآن کشک و دو من قارا


اما داستان باز هم ادامه دارد:


                                       اگر آن ترک شیرازی بدست آرد دل ما را

                                                   به خال هندویش بخشم سریر روح ارواح را

                                                  مگر آن ترک شیرازی طمع کار است و بی چیز است؟

                                                         که حافظ بخشدش او را سمرقند و بخارا را

                                                        کسی که دل بدست آرد که محتاج بدنها نیست

                                                        که صایب بخشدش او را سرو دست و تن و پا را


و باز هم کسانی که قصددارنداین دعوارا ادامه بدهند



اگــر آن تـــرک شیــرازی بدست آرد دل ما را

به خورشید و فلک سایم از این عــــزت کف پا را


روان و روح و جان ِ ما همه از دولت شــــاه است

مــــن ِ مفلس کیم چیزی ببخشم خـــال ِ زیبــا را


اگـــر استاد مــــــا محو ِ جمال یار می بـــودی

از آن ِ خود نمی خواندی تمام روح و اجــــزا را




ولی بار هم این داستان یا بهتر بگم دعوا تمامی ندارد و این بار  دوستی دیگر شمشیر

راازروبسته


اگــر آن تـــرک شیــرازی بدست آرد دل ما را

چنــــــان بوسم به دل ، او را كه بوسد او دل ما را

نه چون حــــافظ دهم او را سمرقند و بخـــارا را

نه چون صائب دهم او را ســر و دست و تن و پا را

نه چون استاد مي بخشم به او، مـــن روح و اجزا را

نه چون ياري بسايم من ، ز آن عــــــزت كف پا را


سمـــرقند و بخــــارا را ازآن شاه مي دانـنــــد

كجا آري تو اي حافظ برايش اين هــدايـــــا را

سرو دست و تن و پا را خداي دل نمي خواهـــد

نخواهد ترك من صائب ، تو را با سودُ اينـهـــــا را

و تـو اي شهريــــار ما ،همي شوري ســـر صائـب

ندانستي كه از رب الكريم است روح و اجــــزا را

تو اي يــــاري اگر محو جمال يــــار مي بودي

بساييدي ز جــانت از برايش آن دل خــــــــارا


و نهایتا به این شعر میرسیم که با کمی تغییر در وزن. حافظ را مسؤل تمام این دعاوی میداند .

                                            
چنان بخشیده حافظ جان! سمرقند و بخارا را

                                                که نتوانسته تا اکنون کسی پس گیرد آنها را

                                           از آن پس بر سر پاسخ به این ولخرجی حافظ

                                          میان شاعران بنگر فغان و جیغ دعوا را

                                        وجود او معمایی است پر از افسانه او افسون

                                        ببین! خود با چنین بخشش معما در معما را

                                       به پیش ترک شیرازی مگر کی ارزشی دارد

                                     اگر بخشم ز دار خود تمام روح و اجزا را


                         خوشا آن کس که می بخشد ز دار و از ندار خویش 

                          بسان شیخ شیرازی که بخشیده است آنها را


                                اگر آن ترک شیرازی بدست آرد دل ما را 

                                به خال هندویش بخشم تمام ملک دنیا را


واینقدر همه شاعران جدید وقدیم برسران ترک شیرازی جنگ کردنو حاضرجوابی

به یکدیگر که حوصله یکی ازدوستان خوش ذوق ماسررفتو ختم کلام کرد


اگر آن ترک شیرازی بدست آرد دل ما را

خوشا بر حال خوشبختش، بدست آورد دنیا را

نه جان و روح می بخشم نه املاک بخارا را

مگر بنگاه املاکم؟چه معنی دارد این کارا؟

و خال هندویش دیگر ندارد ارزشی اصلاً

که با جراحی صورت عمل کردند خال ها را

نه حافظ داد املاکی، نه صائب دست و پا ها را

فقط می خواستند این ها، بگیرند وقت ما ها را.....


شماهم اهل دعوایید میتونید درنظردهید برام بنویسیدااااااااااااااااااا


خلاصه این دوستان چنان جنگی کردند سراین بیت حافظ که شبی درخوابم آمد بابیت جدیدش

                        

                            اگرآن ترک شیرازی ز درایددگرباره


چنانش  مشت کوبم من  شودرنگش مثال  خال هندو اش      


                                   

+ نوشته شده در  یکشنبه شانزدهم مهر 1391ساعت 14:3  توسط پریا  | 

من و توکم بودیم



جستنی ها کم نیست

من وتو کم بودیم

خشک و پژمرده و تا روی زمین خم بودیم


                   گفتنی ها کم نیست

من وتو کم گفتیم  

                                                     


                مثل هزیان دم مرگ

                                    از آغاز چنین درهم و برهم گفتیم


                دیدنی ها کم نیست                            

              من وتو کم دیدیم                                                         

                                                                                                

                       بی سبب از پاییز

                                   جای میلاد اقاقی ها را پرسیدیم


چیدنی ها کم نیست

من وتو کم چیدیم

وقت گل دادن عشق

روی دار قالی

بی سبب حتی

پرتاب گل سرخی را ترسیدیم


خواندنی ها کم نیست

من وتو کم خواندیم

من وتو ساده ترین شکل سرودن را

در معبر باد

با دهانی بسته وا ماندیم

من وتو کم بودیم

من و تو اما در میدان ها


اینک اندازه ی ما می خوانیم

ما به اندازه ی ما می بینیم

ما به اندازه ی ما میچینیم

ما به اندازه ی ما می گوییم

ما به اندازه ی ما می روییم


من و تو

کم نه   که باید شب بی رحم و گل مریم و بیداری شبنم باشیم


من وتو

خم نه   و درهم و کم هم نه که می باید با هم باشیم


من وتو حق داریم

در شب این جنبش

نبض آدم باشیم


من وتو حق داریم

که به اندازه ی ما هم شده با هم باشیم


                                  


گفتنی ها کم نیست

+ نوشته شده در  شنبه پانزدهم مهر 1391ساعت 12:58  توسط پریا  | 

توصیف حس مدیر بودن


چشماتونوببندید

.

.

.

.

.

.

.


.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

. شرمنده والا .

.

.

.

.

.

.

یکی عرقاموپاک کنه.


.

.

.

.

..

 ای بابا روم نمیشه

. 

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.


 نگیدبی ادبماااااااااااا


آخی خیلی خوب حس مدیربودنوتوصیف کرده..

.

.

.

..

.

.

.




 باعرض معذرت دوستان عزیز نمیدونم چراعکس نمایش داده نمیشه شایدبه

صددلیل باشه یکیش سرعت پایین اینترنته         

  این پست راچندروزنگه میدارم اگربازعکس مربوطه بازنشددیلیتش میکنم  ادرس زیرروبرید

بازمیشه

http://f1203.mail.yahoo.com/ya/download?mid=2%5f0%5f0%5f1%5f311673%5fAMtVimIAAMoCUGyLFgJ%2f41M8sq4&pid=2.2&fid=Inbox&inline=1&appid=YahooMailClassic

+ نوشته شده در  جمعه چهاردهم مهر 1391ساعت 23:58  توسط پریا  | 

جواب به خواننده وبلاگم که خودش میداند

سلام دوست موفق و کوشای من   


امیدوارم دردفاعیه تون موفق شده باشید    

خوشحالم که برگشتیدو بانظراتتون حتی همون یه گلی که میفرستید وبلاگمومزین

میکنید و باعث افتخاره که باصدایی بلندفریادبزنم که  خوشحالم که تومملکت ما

جوانانی همچون شماداریم که قلمشون بوی اب میدهد و دلی به زلالی  دریاو

پاکی آسمان دارد البته نه اسمان تهران که آلوده است بلکه اسمان ابی ترین

اسمان این گنبدنیلی ،و مطمئنم که اگرخوانندگان وبلاگم هم میدونستن باچه

شخص مبتکری دست دوستی داده ام  گفته های منوتایید میکردن و به شماا

فتخارمیکردن و کلی هوراااااااااااا می کشیدند


 ممنون ازاینکه به محض رسیدنتون برای من نظرگذاشتید ومتاسفانه دربخش نظر

دهید همچنیان مشکل سابق وجودداردومن نمیتونم براتون بنویسم پس باپوزش

ازبقیه خوانندگان  که این پست رااختصاص فقط به یه نفر دادم که اونم ادب حکم

میکردچنین کنم به خودم اجازه دادم که اینجاجوابتونوبدم

           موفق باشید

+ نوشته شده در  جمعه چهاردهم مهر 1391ساعت 12:37  توسط پریا  | 

دل من دوست می خواهد

دلــــــــــم...

نه عــــــشـــــــق آتـــــشــــــین می خـــــــــواهد،



 نــــــه دروغ هــــــای قــــــــشــــنگ...!



نه ســـــــکوت تــــلــــــــــخ شــــــاعـــــــرانه...



نـــه ادعــــــــــاهای بـــــــــزرگ...



نه بـــــــزر گـــــــی هــــــــای پــــــــر ادعــــــــــا...



دلــــــــم یک فـــــــــنجان قـــــــــــهــــــــوه ی داغ مــــی خـــــــــواهد...



و یـــــــک دوســـــــــت که بـــــــشـــــــود با او حـــــــــــــرف زد...! 


+ نوشته شده در  پنجشنبه سیزدهم مهر 1391ساعت 20:7  توسط پریا  | 

حواست خوب باشد

حـــواست بـہ دلت باشد . . .

آن را هـ ــر جایــ ـی نگــذار!


ایــن روزهــــــا دل را میــدزدند . . .


بــعد ڪہ بہ دردشـــان نـخــورد


جـای صـــندوق پـست آنــ ــرا در سطل آشـــــغال مے اَندازند !


و تــو خوب مـیـــدانے دلے که اَلمثنے شد!


دیــگر دِل نمـیشود.


+ نوشته شده در  پنجشنبه سیزدهم مهر 1391ساعت 20:2  توسط پریا  | 

بودونبودبعضی ازآدما

بعضی از ابرها


 وقتی از روی کشتزارهای تشنه عبور می کنندنمی بارند

ولی زمانی که بر فراز دریا می رسند شروع  به باریدن می کنند.


                     این ابرها همانند خیلی از ادم ها هستند


              که بود نبودشان برای دیگران هیچ فرقی نمی کند.



+ نوشته شده در  پنجشنبه سیزدهم مهر 1391ساعت 19:54  توسط پریا  | 

وقتی کسی گفت .......

وقتی کسی گفت :

نمیتونم بی تو زندگی کنم....


یعنی به نبودنت فکر کرده !!!!!!!


پس...توام بشین به نبودنش فکر کن...


+ نوشته شده در  پنجشنبه سیزدهم مهر 1391ساعت 19:49  توسط پریا  | 

هزینه عشق




پسر بچه ای یک برگ کاغذ به مادرش داد .مادر که در حال آشپزی بود ،دستهایش را


با حوله تمیز کردو نوشته را با صدای بلند خواند.او نوشته بود :


             صورتحساب !!!


کوتاه کردن چمن باغچه ۵٫۰۰۰ تومان                 مراقبت از برادر کوچکم ۲٫۰۰۰ تومان

نمره ریاضی خوبی که گرفتم ۳٫۰۰۰ تومان       بیرون بردن زباله ۱۰۰۰ تومان


جمع بدهی شما به من :۱۲٫۰۰۰ تومان !


مادر نگاهی به چشمان منتظر پسرش کرد،چند لحظه خاطراتش را مرور کرد،


و سپس قلم را برداشت و پشت برگه صورتحساب این را نوشت:


بابت ۹ ماه بارداری که در وجودم رشد کردی هیچ


بابت تمام شبهائی که به پایت نشستم و برایت دعا کردم هیچ


بابت تمام زحماتی که در این چند سال کشیدم تا تو بزرگ شوی هیچ


بابت غذا ، نظافت تو ، اسباب بازی هایت هیچ



                                   


                      و اگر شما اینها را جمع بزنی خواهی دید که :


                        هزینه عشق واقعی من به تو هیچ است


وقتی پسر آن چه را که مادرش نوشته بود خواند.چشمانش پر از اشک شد


آنگاه قلم را برداشت و زیر صورتحساب نوشت:


                    قبلاً بطور کامل پرداخت شده !!!


نتیجه گیری : درقلب آدم عاشق بی اعتمادی به معشوق جایی ندارد


مادر متوجه نشد که پسرش داره سرش کلاه میذاره :


 جمع بدهی میشه ۱۱٫۰۰۰ تومان نه ۱۲٫۰۰۰ تومان

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوازدهم مهر 1391ساعت 23:8  توسط پریا  | 





شکایت کردم و گفتم: خدای من!


مگر نمی گویی دوستم داری؟


گفت: آری. اگر می دانستی چقدر دوستت دارم، از خوشحالی جان می دادی

.

گفتم: پس چرا دقایقی از زندگانیم که ھوس می کردم سر سنگینم را که پر از دغدغه های

 دیروز بود و ھراس فردا، بر شانه ھای صبورت بگذارم، تو را نیافتم؟

در آن لحظات     شانه ھای تو کجا بود؟



گفت: عزیزتر از ھر چه ھست! تو نه تنھا در آن لحظات دلتنگی، که در تمام لحظات

 بودنت بر من تکیه کرده بودی. من لحظه ای خود را از تو دریغ نکرده ام که تو

 اینگونه ھستی. یادت هست که دوستی آمد و تو را یاد من انداخت و آرام کرد؟

 او، واسطه ی مراقبت من از تو بود

.

گفتم : پس چرا راضی شدی من برای آن ھمه دلتنگی، اینگونه زار بگریم؟


گفت : عزیزتر از ھر چه ھست! اشک تنھا قطره ای است که قبل از آنکه فرود آید

عروج می کند. اشکھایت به من رسید.

و من یکی یکی دانه های اشکت را بر زنگارھای روحت ریختم تا باز ھم از جنس نور

 باشی و از حوالی آسمان.

چرا که تنھا اینگونه می شود تا ھمیشه سبک بال و زیبا و شاد بود. من دوست داشتم تو

 را زیباتر ببینم

.

 گفتم : آخر آن چه سنگ بزرگی بود که بر سر راھم گذاشته بودی؟


گفت : بارھا صدایت کردم و گفتم از این راه نرو که به جایی نمی رسی. تو ھرگز گوش

 نکردی و آن سنگ بزرگ فریاد بلند من بود که بنده من! از این راه نرو که به

ناکجا آباد ھم نخواھی رسید.


گفتم: پس چرا صدایت را نشنیدم؟


گفت: یادت نیست که با خویش کلنجار می رفتی؟ من در میان کشمکش های تو با خودت

 یاری ات می کردم اما حواست به من نبود

.

گفتم : پس چرا ھمان بار اول که صدایت کردم درد را از دلم نراندی؟


گفت : اول بار که گفتی خدایا، آنچنان به زیبایی ها نزدیک شدی که فرشته هایم

را به تعجب انداختی. آنچنان به شوق آمدم که حیفم آمد بار دگر خدایای تو را نشنوم، تو

 باز گفتی خدا و من مشتاق تر برای شنیدن خدایای دیگر، من اگر می دانستم تو بعد از

 علاج درد ھم بر خدا گفتن اصرار می کنی ھمان بار اول شفایت می دادم. این ها

 همه به خاطر تو بود.


گفتم: خدایا! چرا با وجود اینکه دیدی در موردت آنقدر بد می اندیشم،

بازهم هدایتم کردی؟


گفت: چون




+ نوشته شده در  چهارشنبه دوازدهم مهر 1391ساعت 8:16  توسط پریا  | 

مطالب قدیمی‌تر